اين نيز بگذرد
پادشاهي حكيم شهرش را فراخواند و از او خواست تا جملهاي براي او بنويسد كه در همهي لحظات آرامشبخش و تسلاي روحش باشد.
حكيم انگشتر پادشاه را خواست و نوشتهاي را درون آن قرار داد و با او شرط كرد فقط زماني آن را باز كند كه احساس كرد كه به آن نيازمند است.
چندي بعد ميان آن شهر و شهر همسايه جنگ در گرفت;جنگي سخت كه به دشواري از پس آن بر ميآمد.جنگ رو به شكست ميرفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالاي تپهاي به دام افتاد.در اوج نااميدي به ياد انگشرش افتاد و آن را گشود و ديد كه درآن نوشته شده است «اين نيز بگذرد»با خواندن اين جمله جان تازهاي گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پيرئز از جنگ بيرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش مردم جشني برايش برپا كردند و او را غرق در سرور و گل و شادي كردند و پادشاه در پوست خود نمي گنجيد.در همين حال كه احساس بزرگي و غرور او را فرا گرفته بود باز به ياد انگشترش افتاد و اين جمله را ديد:«اين نيز بگذرد».
<-PostContent->
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستان:
امیدوارم به وسيلهي اين وبلاگ اوقات خوبي را براي شما دوستان عزيز فراهم كرده باشم.
با نظرات خود ميتوانيد مرا در بهتر كردن اين موبلاگ و مطالبش ياري كنيد
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
Oneline users :